X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 18 شهریور 1390 در ساعت 00:38 ~ چاپ مطلب
نویسنده : سعید

عنوان : ترک سیگار




ماجرا از وقتی شروع میشه که یه بابا یا یه فامیلی که خیلی دوستش داری توی دنیا و یه جورایی الگوت هست سیگاری هست .مثلا برای من بابام بود من عاشق ریش تراش فیلیپس ، پیراهنهای سفید ، کیف چرمی و در آخر سیگار کشیدنش بودم. همیشه یه جورایی خدا خدا میکردم زودتر بزرگ بشم و بتونم اینها را تجربه کنم ولی خیلی زمان میبرد این بود که از همون سنین  خیلی کم حداقل روزهایی که هیچکی خونه نبود میرفتم این ماشین ریش تراش رو امتحان میکردم .ماشین ریش تراش طوسی رنگ روی صورت بی ریش حرکت میکرد و یک خورده صورتی را که هنوز زود بود براش اصلاح کردن را داغ میکرد و از این رهگذر کلی حس این تجربه برای یه کودک 6-7 ساله که حتی قدش به زور به آینه  وپریز برق میرسید جالب بود .جعبه ماشین ریش تراشی  اون روزها بهترین اسباب بازی من بود جعبه مشکی  نسبتا محکم که توش یه آینه و چند تا فرچه هم بود .


ولی هیچکدوم اینها اون احساس نهایی که نیاز داشتم برای تبدیل شدن به یه مرد تمام عیار به من نمیداد اونهم چیزی نبود به جز تجربه سیگار ولی میدونستم این یکی یه جور خط قرمزه  ترسناکه برای یه پسر بچه ولی از اونجایی که آدمیزاد خلق شده برای تجربه کردن این یکی هم مثل خیلی چیزهای دیگه به وقتش تجربه شد .اون باکس های قرمز رنگ وینستون  آم.ریکا .یی که

بابا تهیه میکرد کار خودش رو میکرد(اونموقع ها سیگار کوپنی بود) تا اینکه بالاخره یه شب  یکی از اون سیگارهای قرمز  را کش رفتم و کبریت را هم از یه جای دیگه یادمه محرم بود و شب و من توی یکی از اون کوچه ها تنگ شرق تهران به هر ترفند بود اون سیگار را روشن کردم اولش فکر کردم باید کبریت را بگیرم سرش تا روشن بشه بعد با یاد آوری مراحل سیگار کشیدن بزرگترها یه کام گرفتم و سیگار روشن شد بوی خوبی میداد ولی طعمی که من انتظار داشتم را نداشت ولی هرچی بود تجربه خوبی بود باید انجام میشد حتی بعد از گذشت 24 سال اون عمل تایید میشه .


خلاصه این عمل توی دوران دبیرستان و بعدا توی دانشگاه تکمیل شد و من به آرزوی دوران بچگی ام رسیدم .هیچوقت بوفه دانشگاه حسابداری تهران مرکز رو یادم نمیره اونهم بعد امتحان بوفه توی زیر زمین بود بعد امتحان یه ابر پر از دود نزدیک سقف تشکیل میشد  میشه گفت این یه جور هویت برای دانشکده حسابداری و دانشجوهای حسابداری اونجا بود .


 از این حرفها که بگذریم من روزهایی که کارهام زیاده و خیلی با عجله باید انجام بشه صبح ها زود  صبحونه نخورده سیگار کشیدن رو شروع میکنم معمولا هم توی میدون ونک این اتفاق میافته چیزی که من رو همیشه آزار میداد این بود که وقتی وارد ماشین میشدم سریع بغل دستی ها شیشه را حتی زمستونها میکشیدند پایین اگه خانم باشند که سریع جلوی صورتشون رو میگیرند تا وقتی  سیگاری نباشی نمیتونی بهشون حق بدی .ولی اونروزی که نشستم تو ماشین بعد من یه آقایی دور و بر 35 سال هم نشست همین که فضای داخل  ماشین رو استشمام کرد یواش یه فحش (آبدار و با کشش  در قسمت انتهایی آن)نا خود آگاه داد ..... کش .


اینرو بگم من چندین بار توی زندگیم سیگار رو گذاشتم کنار ولی باز  از کنار برداشتمش  این بود که از دو ماه قبل دوباره شروع کردم به ترک سیگار و شرکت توی کلاس یوگا و از این داستانها ولی واقعیتی که هست اینه که چیزی که از بچگی توی خونت و ژنت رفته به این آسونی در نمیاد حالا هی با خودت بجنگی حالا هی با همکارام میرم دم در شرکت موقع سیگار کشیدن همراهیشون میکنم وقتی روزهای بارونی رو میبینم دلم میخواد بشینم حرکت دود سیگار رو توی هوای ابری ببینم .تاز ه از همه بدتر وقتی یه خانمی میبینم که در حال رانندگی داره سیگار میکشه این حس  یه جورایی  با حس های دیگه عجین میشه و بیشتر آدم رو عذاب میده . همیشه روزها توی کشوی میزم به سیگارهای برگ خیره میشم در حالیکه اونا به من چشمک میزنند .

خلاصه در یک کلام قدیمی ها درست میگفتند ترک عادت موجب مرض است .