X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 15 مهر 1390 در ساعت 13:58 ~ چاپ مطلب
نویسنده : سعید

عنوان : حس و حال روزی که ویزام آمد


خوب مثل اینکه  نوبته من هست در مورد اینروز بنویسم من هرچی فکر کردم چی بنویسم رو راست   چیزی به نظرم نرسید  گفتم از گذشته بنویسم از آرزوهای دیرین برای موندن و ساختن از نا امید شدن و رفتن از یه مهاجرت از من   ایده الیست تا یه آدم بی خیال  از  نا امیدی تا امیدواری از تلاشهای نافرجام  از سختی ها و آسانیهای  این مدت.این بود که گفتم  این حس را  با چند تا تصویر با شما تقسیم کنم تا توی ذهنم بمونه .

روز دوشنبه من برای کارهای ثبت نام خواهرم توی دانشگاه رفتم به شهر یزد ، شهر که نبود مثل قصه های هزار و یک شب ترکیب  زیبایی اصالت و صداقت. میدانستم دیاک دوشنبه تعطیله یکی دو روز قبلش عدم  سو پیشینه را  برای افیسر فرستاده بودم روز سه شنبه صبح گفتم بریم این عبادتگاه زرتشتی ها را ببینیم باید جای جالبی باشه .رفتیم آنجا جای قشنگی بود همش صدای چک چک آب می آمد بیخود نبود بهش میگفتند چک چکو .بر اساس یک باور قدیمی دختر یزدگرد بعد از حمله اعراب  به اینجا پناه آورده و آب  نا گهان از صخره ها جاری شده و عصای شاهزاده خانم تبدیل به یک چنار زیبا قدیمی  شده خلاصه جای متفاوتی بود همونجا  برای همه  شما دعا کردم علی الخصوص برای بچه های قدیمی و آنهایی که آفیسر هم ندارند .


خدا جون خدای مهربون احتمالا امروز ویزای من اومده ویزای همه رو برسون 


عبادتگاه زرتشتیان در چک چک (پیر سبز)

 توی  عبادتگاه یک خادم دانایی بود که اومد در مورد زرتشت حرف زد حرفهاش فکر کنم تا عمر دارم توی ذهنم بمونه  میشه گفت به سه تا چیز تا کید میکرد به راستی و درستکاری و شا د بودن و عدم تعصب و کینه واقعا اگر آدم اینجوری باشه اصلا غم نداره تو زندگیش 

خلاصه بعد از اینجا شهر  تاریخی میبد را هم دیدیم  و برگشتیم هتل  و جاتون خالی یه نهار هم زدیم و گفتیم بریم ببینیم ویزا اومده بالاخره 


هتل سنتی مهر (خونه قدیمی تغییر کاربری داده دارای جایزه یونسکو با آرزوی توفیق برای این دوستان)


خلاصه به پذیرش هتل گفتم می تونم به اینترنت دسترسی داشته باشم گفت بیا اتفاقا سرعتش خوبه رفتم  چک کردم دیدم اون نامه معروفه با موضوعیت BCC هم هست  یعنی بله سرانجام  بعد از سه سال اومد همونجا به خواهرم گفتم ویزام اومد مسئول پذیرش هم گفت شیرینی را رد کن بیاد .

خلاصه گفتم باشه رفتم بیرون  تا هم سوغاتی  باقلوا  و قطاب بخرم  هم شیرینی بچه های هتل را .همش توی فکر بودم حتی کوچه های غریب ، ساده و  یه جورایی  آشنای  یزد را اشتباه میرفتم  توی راه برای یکی از  دوستان پیغام دادم  تمام شد گفت یعنی چی گفتم صادر کرد ویزا را .گفت چه حسی داری گفتم چیز خاصی نیست  شاید به خاطر این بود که وقتی سکیوریتی تمام شده بود احساس و هیجانات همونوقت آمده بودند وتجربه شده بودند والا خود حس  یه ویزای غیر منتظره باید خیلی شیرین باشه  . شیرینی را که گرفتم  توی دستم   یه حسی داشتم  یه جور هیجان و لذت از صفر شروع کردن ،حس یک  Resetدستی کامپیوتر در حالی کهCTRL+ALT+DELهم کار نمیکنه و هنگ کردی    طول میکشه تا دوباره لود بشی  ولی باید انجام بدی  یا مهاجرت مثل یه  جورماشین  میمونه مثل چرخ  نخ ریسی  که طبیعت ات را عوض نمیکنه ولی یه جورایی شکل و شمایل کار را عوض کنه حالا حالاها باید پیچ و تاب بخورم و کش بیام .

 القصه همون شب راه افتادم به سمت تهران  و با هم رفتیم محل کار خواهرم برسونمش سر کار صبح زود بود و اینترنت هم بود و این خبر را به بچه های فروم دادم 

د ر آخر از همه شما دوستهای خوب مجازی ممنونم اگر شما نبودید این سه سال خیلی سخت بود . باز هم از پیامهای شما سپاس گذاری میکنم با امید فرداهای بهتر 



با جوانه ها یکی شو 

قد بکش نگوکه سخته 

جنگل تازه به پاکن 

هر آدم یه درخته