X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 23 دی 1390 در ساعت 22:04 ~ چاپ مطلب
نویسنده : سعید

عنوان : حق مسلم، جاده های شمال و عبور


چهارشنبه طرفهای ظهر بود که  خانم همکار باز با شیطنت همیشگی گفت باز دارند ما فیزیکدانها را میکشند آخه لیسانس فیزیک هست و توی شرکت ما کارهای اداری میکنه و دستیار مدیر پروژه هست حرفش  اول  خنده دار بود بعد گفتم نکنه باز هم اتفاقی افتاده که بعد از یکخورده جستجو کاشف به عمل امد بله دوباره یکی دیگه از این بنده خدا ها  که توی پروزه اتمی هست ببخشید بود  متاسفانه کشته شده حالم گرفته شد .ولی خوب توی شلوغیهای روزهای آخر کار توی شرکت و تحویل دادن کارها این قضیه گم شد .بعد از ظهر خواستم با مترو برم دیدم حال نمیده خسته ام .هرچند احتمال میدادم به علت تعطیلی چند روزه اتوبان کرج شلوغ باشه ولی گفتم چون زمستونه و فصل امتحانات هست شاید زیاد معطل نشم .خلاصه ساعت 5 بعد از ظهر از ایستگاه ونک سوار یک ماشین شدم ورفتم به سمت کرج همون اولهای مسیر نمیدانم چی شد که در اثر خستگی بیهوش شدم یکدفعه بیدار شدم دیدم خانمی که جلو نشسته داره آدرس میده(Navigator بودند ایشون)  و ما هنوز وارد اتوبان هم نشدیم بعد دیدم یک ترافیکی هست که به عمرم ندیدم  یک نگاهی به ساعت انداختم  بعد سرم را برگرداندم هنوز  ویندوز مغزم کاملا لود نشده بود خواب بودم و هیچ تصوری از دور و برم نداشتم دوباره به ساعت نگاه کردم 6.30 شده بود یعنی من 1.30 ساعت خواب ببخشید بیهوش بودم .حالا یواش یواش داشتم مثل جوجه ای که از تخم بیرون آمده حواس پنجگانه ام را به کار میگرفتم ببینم چه خبره ولی حس ششم قبل از همه داشت بیدار میشد که امشب داستان 1001 شب داری.  

خانم صندلی جلو: در اثر این ترور اتوبان را در چند جا بستند و دارند بازرسی میکنند و فقط یک یا دو ماشین میتوننید از پهنای اتوبان رد بشند .

آقای بغل دستی : این اتفاق کجا افتاده 

آقای راننده: فکر کنم میدون کتابی 

من(تو دلم) میدون کتابی که توی سیدخندان اونوراست اینجا را چرا بستند 

آقای راننده: من 2 تا( 2 تا چی ) بیشتر بنزین نزدم احتمالا بنزین تموم میکنم و باید بنزین هم بزنم 

آقای مسن (55ساله  به بالا ) :این کاری که داره انجام میشه( بستن خیابون و بازرسی )قانون استرس نام داره ایشان احتمالا پست داک در زمینه جنگهای سرد دارند .

Good Morning , Party is over , Surprise Surprise 

این کلمات از ذهن نا خود آگاه میامد .یعنی امشب دهنت سرویسه باید تا 12 شب توی ترافیک بمونی احتمال زیاد این بابا بنزین تموم میکنه تو باید ماشین هل بدی توی مسیر هم این پیری (متخصص جنگ سرد ) تحلیل میخواد ارائه بده .پاشو پاشو سعید نباید قربانی این وحشت منحوس بشی من میدونم تو ازپس اش بر میای بجنب یه کاری بکن قبل از اینکه خیلی دیر بشه .ترافیک وحشتناک مثل یک رود تابان توی دل شب همه بزرگراهای اطراف را روشن میکرد .توی مسیر دیدم یک ایستگاه مترو وجود داره یکهو توی صدم ثانیه گفتم آقا نگهدار من همینجا پیاده میشم یاد شعر گروه کیوسک افتادم راننده گفت همینجا گفتم اره سریع کرایه را حساب کردم .دیواره ایستگاه مترو نسبتا بلند بود و یک چیزهای مثل خندق دورش بود که نمیشد ازش رد شد برگشتم 100 متر عقب دیدم سیم خاردارهای دو متری و نمیشه ازش رد شد .خلاصه همینجور از یک سمت اتوبان و مسافرها و راننده های مستاصل را نگاه کردم ( بیچاره ها میخواستند برند شمال عشق و حال)و از سوی دیگه دیواره و سیم خاردارها را انگاری گیر افتاده بودم یکدفعه دیدم یه جای این دیوار کوتاه و نرده ها ش گشاد تره گفتم خودشه پریدم و توی یکسری حرکات محیر العقول خودم را اونسر دیواره دیدم  و بعد هم رفتم ته ایستگاه از روی ریل اومدم و از پلکان اضطراری رد شدم و رفتم روی سکو البته این سکو به سمت تهران بود ولی خیلی زود از راه خروجی رفتم اونور خط خواستم کارت بزنم دیدم من اینور لاینم پس  دیگه نمیشد کاریش کرد این جایزه من بود بعد هم یک مترو اومد و من 15 دقیقه بعد کرج بودم .آخیش عجب شبی بود .


پنجشنبه ظهر دوباره داشتم توی تاکسی میرفتم به سمت کرج گفتم دیگه نباید ایست و بازرسی باشه دیدم راننده انواع و اقسام راهها را میره تا به ترافیک نخوره یکدفعه دیدم باز  ماشینها دارند توی اتوبان  همت به سمت ما میاند .اه اینجوری اش را دیگه ندیده بودیم بعد دیدم بله باز هم ایست بازرسی هست .یاد قانون استرس افتادم راننده گفت ظاهرا قاتل میخواد بره قزوین و اینها میخواند بگیرنش بعد هم هی به شوخی میگفت البته اینا نمیتونند جلوی حق مسلم ما را بگیرند و از این تکیه کلام خوشش اومده بود .خلاصه شانس آوردیم و تعداد ماشینها کم بود  بعد از نیم ساعت ما رسیدیم به ایست بازرسی دیدیم همه پهنای اتوبان را بستند و چند تا پلیس با اسلحه و جلیقه ضد گلوله وایستادند و همین انور تر راننده  یک ماشین سمند داشت با صدای بلند فریاد میزد این چه مسخره بازی ایه .پلیس ( با لباس ادوات و اینا فکر کنم 100کیلو بار بهش اویزون بود) عصبی میگفت ساکت باش حرف نزن برو خلاصه از پست بازرسی رد شدیم حتی توی ماشینها و به چهره ها نگاه هم نکردند شاید طرف را ببینند .خوشبختانه پنجشنبه زجری نکشیدم و رسیدم خونه ولی توی راه  فکر میکردم خوب اگه من از این اتوبان فرار کردم خوب اون مجرم هم فرار میکنه چرا اصلابرای این بنده خداها کسی را نمیگذارید تا اصلا کشته نشند .چرا اون راننده با 2 لیتر بنزین از وسط یک شهر دیگه میره وسط یک شهر دیگه ما ها که انقدر در باره مسائل ایمنی ضعیفیم ( از راننده تا پلیس تا مسئول هسته ای )از حق مسلم مون  چه جوری میخوایم استفاده کنیم و در اخر اون مرد 55 ساله توی ماشین چه جوری تبدیل به متخصص مسائل امنیتی شده بود چرا اونشب اون بابا در مورد یه چیزی توی مایه های ماهیگیری و یا فلان سفر تور یستی صحبت نمیکرد .چرا ما هر روز داریم آدمهای پیچیده تری میشیم و طبیعتا همون  نیازهامون که راحت تربراورده میشدند حالا سخت تر و پیچیده تر برآورده میشند .با خودم گفتم یه قولی به خودت بده ،قول بده از این به بعد پیچیده تر نشی ساده تر بشی سعی کن از چیزهای ساده لذت ببری و به مسائل ساده فکر کنی  .

پ. ن.: اون عکس ریلها را خودم گرفتم خوبه؟