X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 29 دی 1390 در ساعت 23:31 ~ چاپ مطلب
نویسنده : سعید

عنوان : چیزی برای دلخوشی


سالهای جنگ بود و سریال آینه سالهای چیپس استقلال و کیک لی لی پوت سالهایی که ساندویچ نصفه هنوز فروخته میشد .جمعه های فیلم سیاه سفید توی تلویزیون سیاه و سفید روزهای بلیط 10 ریالی شرکت واحد روزهایی که اول مهر هاش تموم دلخوشیه سه ماه تعطیلی را میبلعید .روزهایی که دفتر نقاشی پر بود از تانک و کبوتر و شهید .روزهای فیلم ها و شوهای بیخود دزدکی روزهای سرد و بیروح پاییزی روزهای خفه شدن با کلاه و کاپشن و شال گردن .روزهای دوری از بابلسر روزهای حسرت ساختن کوه و تپه با ماسه های ساحل روزهای دوری از دختر خاله ای که در شمال بود و دخترهای همسایه بغلی مادر بزرگ در شمال .روزهای خط کش ناظم 



و اما پسرک داستان ما بیهوده داشت روزگار میگذراند شاگرد خوبی نبود دفترهای دیکته اش که پر بود از نمره 12 که توی راه مدرسه گم میشدند نمره های ریاضی اش که اصلا نابود بود همیشه  وقت برگشت از زنگ تفریح توی  صف درست  وای نمی ایستاد و باید میامد بیرون تا هزار تا دانش آموزان ببیننش که داره تنبیه میشه . خانم معلمی که همش زر میزد و تکلیف میداد .و مشقا رو خط میزد در حالیکه مشقها نمیخواستند تموم بشند تکلیفها ی شب  جریانی بودند زجر آور و ابدی تنها روز متفاوت روزی بود که خانم معلم گفت امروز دو زنگ آخر را نه دیکته داریم نه  ریاضی به جاش میخوام در مورد مرگ حرف بزنم  نشست با سواد احمقانه اش هی زر زد هی زر زد در مورد نکیر و منکر و شب اول قبر گفت در مورد جهنم و آدمهای غافل گفت بعد هم آخر کار گفت اگه اسم 12 نفر را بلد نباشید شب اول قبر بگید دهنتون سرویسه باید برید تو جهنم خلاصه من یکی که همون شب رفتم عین 12 تا اسم را از برکردم .

این زندگی اصلا حال نمیداد هوا سرد بود ومدرسه ... از خودم خوشم نمی اومد ولی همیشه فکر میکردم راهی باید باشه من باید یه فرمول جادویی پیدا کنم تا سری میون این سرا در آرم نباید کوچیک باشم چرا باید این پاچه خوارهای سربند به سر همش برند راپورت کارهای من را بدند به ناظم .باید راهی باشه من از همه سرترم فقط یه چیزی کم دارم اون چیه  یکروز که از مسیر مدرسه میاومدم خونه توی راه توی ویترین لوازم التحریری ( برادران ) را دیدم یکدفعه هوا گرم شد و همه چیز رنگی من اون چیزی را که کم داشتم پیدا کرده بودم من برای موفقیت یک مداد جادو کم داشتم .خلاصه چند روز بعدش اون مداد جادو را بدست آوردم مکانیزمش ساده بود من یکخورده درس میخوندم و راحت میرفتم امتحان میدادم و یا دیکته میدادم  البته با مداد جادو مدادی که در واقع مدادی بود دراز با سر عروسک 

روز اول دفتر دیکته جلد آبی زیر دست معلم داغون، داره دفتر منو صحیح میکنه بعد از چند دقیقه یه خطی میکشه و یه نمره هم می نویسه ولی حال نداره کلی دفتر دیگه مونده که همه را با خودش میبره صحیح کنه  و من میمونم تو خماری که نمره ام چند میشه و شب را تا صبح با این انتظار به سر میبرم که آیا من فردا انسان بهتری خوام بود یا روزها کسالت آور همچنان می آیند و میروند .

ولی فردا از را رسید و دفتر دیکته ها برگشت شد قلبم داشت وای می ایستاد وا کردم بله  بیست 

بیست گرفتم بالاخره طلسم شکست  حالا نوبت من بود نمره های خوب که از پی هم میامد حالا دیگه دلم میخواست خیلی بفهمم کتاب های رمان را می بلعیدم دلم میخواست از همه چیز سر در بیارم داستان اختراعات را می خواندم شخصیت مستقل خودم را داشتم ولی مهمتر از همه مداد جادوی خودم را داشتم .غافل از اینکه این نمیشه  چون همه فهمیدند یکی داره دوپینگ میکنه همه میخواستند یه جورایی مثل من بشند نمره خوب بیارند کتاب زیاد بخونند بیشتر بفمن و از همه مهمتر شخصیت داشته باشند  یعنی همه مداد جادو میخواستند این بود که به من گفتند آخرین باریه که که مداد جادو با خودت میاری مدرسه همین و السلام بیاری میشکنیم اش یک کلام بعد از اونروز من دیگه اون سعید آرمانی نبودم خیلی پایین هم نبودم ولی کلا معمولی بودم 

روز های سرد داشت به انتها میرسید  حالا دیگه تلویزیون چاق و لاغر داشت پخش میکرد هواپیماهای عراقی صداشون توی تهران میامد توی مدرسه کارتون رابین هود میگذاشتند .چارشنبه سوری نزدیک بود و دارت پر میکردم هوا داشت گرم میشد روزهای نوشابه 2 تومنی  و کیک یزدی بود روزهای بستنی پاک خوشمزه تو جعبه های شیش تایی  روزهای شمال و دختر خاله و دخترهای همسایه در راه بود روزهای گرمی که باید می آمدند تا من شخصیت جدیدم را بسازم